تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
سهراب سپهری
شعری که فروغ فرخزاد درجواب سهراب سرود:
من به تو خندیدم چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمیدانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده من پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا
ومن رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 13:42  توسط الناز
|
سلام به دوستای گلم.نماز و روزه هاتون قبول باشه،من برگشتم با یه دنیا شرمندگی
میدونم خیلی از دوستان از دستم ناراحتن ولی باور کنید این چندوقت که نبودم
خیلی گرفتار بودم بازم معذرت میخوام و از محبت همه دوستانی که توی این مدت به
من سر زدن تشکر میکنم زاستی یه خبر هم دارم اگه خدا بخواد من دیگه از دانشگاه
فارغ التحصیل شدم.با آرزوی موفقیت برای همه شما
+ نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 13:17  توسط الناز
تصویری داشتم.خیال کردم در ساحل دریا با خدا قدم می زنم.در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم.همه جا دو رد پا بود یکی از آن من و دیگری جای پای خدا بود.وقتی در اخرین تصویر زندگی ام به روی شنها نگاه کردم دیدم که گاهی فقط یک رد پا می بینم.دریافتم که اینجا سخت ترین مراحل زندگیم بود.
از خدا پرسیدم خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت.پس چرا در سخت ترین مراحل زندگیم رد پایی از تو نمی بینم،چرا در آن اوقات رهایم کردی.
فرمود:فرزند عزیزم تو را دوست دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام و نخواهم گذاشت.اگر در سخت ترین اوقات یک رد پا می بینی،ردپای من است که تو را به دوش کشیده ام.
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 13:22  توسط الناز
|
دیگر از نسیم نمی خواهم به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.دیگر هیچگاه با ترنم
صدای باران بهار به یار دای تو اشک نخواهم ریخت.بگذار سینه ام به
کویری سوزان و خشک مبدل شود تا هیچ جوانه ای از عشق در آن
شکوفه نزند.آه ای ماهیان سواره برموج مرا هم با خود به عمق
دریاها ببرید که از ساحل بیزارم بگذارید در میان یک صدف تن
غم آلوده ام را پنهان سازم.می خواهم برای همیشه
پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود.
می خواهم غرق و نیست شوم تا نامحرمان
عشق مرا از خاطرشان بزدایند دیگر هیچ
احساسی جز احساس پوچی در خود
سراغ ندارم نه خشمی نه رحمی نه
غمی و نه عشقی.فقط بی تاب
گریزم.می خواهم تکیه
بر بازوی ابر از اینجا
بگریزم و خاطرات
گذشته را به
دست باد
بسپارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 21:9  توسط الناز
|
سلام دوستان عزیزم
امیدوارم حالتون خوب باشه و طاعات و عبادات شما قبول باشه.
امروز یه جشن تولد داریم ؟تولد خودمه دیگه
تولدم مبارک.ایشالاه صد ساله بشم
چقدر خودمو تحویل گرفتم
ولی در اصل من ۳۰ شهریور در سال ۱۳۶۵ قدم رنجه فرمودم و به این دنیا اومدم ولی چون امسال ۳۰ شهریور مصادف می شه با شب های مبارکه قدر به احترام این شب ها تصمیم گرفتم تولدمو امشب که شب تولد امام حسن هست برگزار کنم
همگی دعوت ین به صرف افطاری بعدشم کیک
راستی کادو یادتون نره ها اخه من کادو خیلی دوست دارم. همه اومدن تولدم واااای چقدر مهمون 
دوستای گلم که پرسیدن چند ساله میشی؟۲۲ ساله شدم




بفرمایید کیک نوش جان کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 17:55  توسط الناز
|
آه ای زندگی این منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرک که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب زباده روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوته نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را
من تو را در تو جستجو کردم
نه در ان خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پرشدم ز زیبایی
پرشدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از ان روزها که من باخشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تو را
زتو ماندم تو را هدر کردم
غافل از آنکه تو بجایی و من
همچو آبی روان در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هرچه نام توست بر ان

+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 16:41  توسط الناز
|
در دمادم زندگی در لحظه های نفس گیر دوری دلتنگی ها و بغض های مکرر را در سینه پنهان می کنم و لرزش دل را از نوک انگشتان به روی صفحه کاغذ منتقل می
کنم تا مبادا بار دیگر احساسات در طوفان قهر و هوس گرفتار آیندو قلب شکسته ایم را بیشتر بیازاراند.گرچه راه باز گشتی نیست اما دیدارهای رویایی و حرفهایی که در
تنهایی اتاق زمزمه می شودمرا بس که اینگونه اسوده ترم.
پنجره دل را به روی مهر و وفا گشوده ام و قاصدک عشق را به دنیای قصه ها روانه کرده ام تا مگر آرامشی را برایم به ارمغان آورد اما گویا قاصدک گم شده و راه باز
گشت را نمی داند.نمی دانم در این سوز و سرمای زمستان پنجره را ببندم یا نه اما می ترسم او بیاید و پشت در از سرما یخ بزند.چشمهای منتظرم را گرچه از سرما
سرخ و سوزان شده اند به جاده می دوزم تا شاید از قاصدک اثری بیابم. اما می ترسم او دست خالی باشد و روی برگشتن نداشته باشد بیمناکم که شاید در دنیای
ارزوها اثری از عشق و وفا نیافته باشدو پرهای نرم و لطیفش را زیر گلبرگی پنهان کرده و در نهانخانه دل گریسته باشد.
حالا با نبود او زندگی بوی غریبی می دهد و من غریب دنیای قصه ها شده ام.غریبی تنها که در میان مه تردید مانده و به اشک و آه در انتظار دل سپرده و فقط یک معجزه
یک تحول عظیم او را می رهاند و ان معجزه چیزی نمی تواند باشد جز دیداری عاشقانه در اوج باور که اگر جز این شود باید چون پرنده ای مهاجر فقط به هجرت
بیاندیشم اما تو ای دوست یقین بدان که یک مهاجر همیشه مهاجر می ماند تا روزی که نه به اکراه و اجبار بلکه از روی میل و رغبت و به امید برگردد اگر تو بخواهی

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 12:52  توسط الناز
|
ترامشب کسی که خودش هم عین نامش غمگین بود و از عشق سرخ به من اموخت که گاهی انسان می گرید بدون انکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه تر شدن چشم نیست و من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند سبک هم نمی شوند دل و دستشان هم می لرزد اشک هم که نمی ریزند پس خیالشان ناراحت ست.
برای او دعا می کنم که مثل خئدش باشد نه اسمش جوری نیست که برایش نامه بنویسم .این چند خط را هم محض شگفتی ام نوشتم از این مبتلا شدن برایش تنها دعا می کنم عزیز است چون سرخ است عین حقیقت و مثل مقدساتم.

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره٫ فکر ٫هوا ٫عشق٫زمین مال من است.چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت.

نرنجم که با دیگری خو کنی تو با من چه کردی که با او کنی.
+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 13:47  توسط الناز
|
قلب کوچکم مالامال از اندوه است دیگر جای ندارد ترک بر می دارد و پس از ان می شکند و این سرگذشت قلب کوچکی است که حتی توان تپش هم ندارد.چقدر سخت است زندگی کردن.
راستی در این میان چه کسی سخت ترین زندگی را گذرانده؟؟؟
من می گویم:
ان کس که با یک نگاه قلبش انقدر تپید تا رکورد شکنی کرد .
ان کس که هزاران بار رد پای اشکهایش بر کویر چهره اش خشک شد و پس از ان به خواب رفت.
ان کس که با طلوع اولین اشعه خورشید مروارید اشک سحر در گوشه چشمش همچو الماس درخشید.
ان کس که معنای واقعی سوختن را فهمید.
ان کس که ان قدر گریه کرد تا فانوس چشمانش در طول جاده رو به خاموشی نهاد.
ان کس که ان قدر منتظر ماند تا.......انچه را در دل داشت برای همیشه با خود در زیر خروارها خاک پنهان کرد.


+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 17:23  توسط الناز
|
حالا فهمیدم چرا زنجیر عشق تو محکمترین زنجیر دنیاست ای کاش تمام کودکی هایم بازی دیگری را به جای عمو زنجیر باف انتخاب می کردم ان عموی خیالی ان ورزها امروز خودش را جوری نشانم داد که فکرش رانمی کردم خودم گفتم ای کاش
نه من می گفتم و نه او می بافت زنجیر بلند و رها نشدنیه عشق تو را دیدم هیچ وقت با صدای هیچ پرنده ای حتی هیچ چیز برایم نمی اورد .نگو رفته بود تو را بیاورد
یادم باشد هر کودکی را در حال بچگی کردنش دیدم بگویم به همه بگوید تو را به خدا هیچ کس عمو زنجیر باف بازی نکند یا لااقل کسی عمو نشود و اگر شد در جواب
زنجیر مرا بافتیه هیچ کس حتی دشمنش بله نگوید چون مثل من می شود صاحب بلندترین زنجیر دنیا
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 18:21  توسط الناز
|